forumbig

iplan 750 130

خاطره يك چاي داغ حسابرسي شده

1 1 1 1 1 1 1 1 1 1 Rating 2.82 (22 Votes)

hottea

بعضي از خاطره ها خيلي گرمند. به گرمي روابط صميمانه اي كه بين من و برخي از همكاران ايجاد شده . مثل خاطره سنگ نمك هاي پخش نفيس يا دوربين هاي مدار بسته سام سرويس يا ... يا ... يا ...

يه روز باروني بود. نيم طبقه اول شركت ... ازون روزهايي بود كه با يكي از همكاران دوتايي رژيم چاقي گرفته بوديم و حسابي به خودمون مي رسيديم. صبح زود ساعت 7.5 بود. نگهبان اون شركت هميشه ي خدا دم در وايميساد.

آقاي ع مثل هميشه چاي غليظي آورد و از اون جا كه بنده تنها حسابرسي هستم كه چاي نمي خورم و همكارم آقاي ن نيز همراه با من در رژيم به سر مي برد و مثل هميشه (توي اون پروژه) ليوان هم به زور به ما مي دادند. تصميم گرفتيم چاي را خالي كنيم تا شير بريزيم توش.

هوا باروني بود و به جز پنجره ته اتاق هيچ روزنه ديگه اي نداشتيم. خدا رو شكر با گل و گياه هم قهر بودن كه چاي رو بريزيم تو گلدان . با توجه به باروني بودن هوا چاي رو يواش طوري كه از كنار تابلوي شركت بياد پايين بيرون ريختيم.

به كمد تكيه داده بودم كه يه دفعه نگهبان آمد بالا و گفت شما چاي ريختيد؟
ما هم كه اصلا متوجه ماجرا نبوديم فكر كرديم منظورش اينه كه رفتيد آبدارخونه براي خودتون چاي ريختيد. گفتيم نه آقاي ع ريخته. انم رفت بيرون. خلاصه چند دقيقه بعد آقاي ع امد گفت من چاي نريختم چرا گفتيد من ريختم. بعد ما گفتيم نمي دونيم كي ريخته.
بعد فكر كرده بودند كه يه آقاي ع ديگه كه طبقه سوم همون بالاي سر ماست چاي رو ريخته. خلاصه بعد از اين كه كل شركت به هم ريخت ، من يهو به همكارم آقاي ن گفتم ... آقاي ن نكنه اين چايي رو كه ما خالي كرديم رو ميگن. گفت آره ... حتما همين رو ميگن. ديگه داشتيم از خنده مي مرديم. من كه عمراً با اين وضع ديگه روم نميشد بگم من ريختم... هيچي از يه طرفم گفتم آبرو ريزيه زشته نگم كه من ريختم و اينا
به آقاي ن گفتم برو به نگهبانه بگو من ريختم و عذرخواهي كن. بگو روش نميشد خودش بهتون بگه. خلاصه بعد از كلنجار رفتن فراوان آقاي ن رفت و با نگهباني حرف زد.
وقتي آمد پيش من بهم گفت خانم مهدي خيالت راحت باشه من گفتم خودم ريختم و كلي خنديديم و اينا.

منم گفتم چرا نگفتي كه من ريختم. گفت گفتم تو خانمي بده. گفتم خودم ريختم چايي رو.

منم ديگه خيالم راحت شد. هر روز صبح كه از دم در نگهباني رد مي شدم يه لبخند مليحي مي زد و منم لبخند مي زدم و با اعتماد به نفس كامل از جلوش رد مي شدم.

تا گذشت و آقاي ن از موسسه بيرون رفت و يه روز زنگ زد گفت خانم مهدي من عذاب وجدان دارم. ان روز آن چايي رو يادته. من اون روز گفتم چاي رو تو ريختي روت نميشه بگي و كلي هم با هم خنديديم بهت و گفتم به روت هم نياره...
دلم مي خواست آقاي ن دم دستم بود كه .....

کلام بی صدا

معرفی کتاب

eneymes خیلی کم پیش می­آید که پیشگفتار یا مقدمه یک کتاب یا مقدمه مولف و مترجم رو بخوانم. به عنوان یک مبتدی معمولا این نوشت­ها بدون اینکه بخواهم، جهت­گیری...

مصاحبه

تولدمون مبارک !

powered by DPA-ME.com